شهید «حسن سالاری» در قسمتی از وصیتنامهاش مینویسد: برادران عزیزم سعی کنید با یکدیگر دوست و مهربان باشید و از اختلافی که به نفع دشمن اسلام باشد، دوری کنید. لکن اختلاف شما موجب شادی دشمن میباشد.
شهید حسینعلی صادقی بنجار در قسمتی از وصیتنامهاش مینویسد: مـن بـه بـرادرانم وصیت میکنم تا هیچگاه از یاد خدا غافل نباشند و قرآن را فرابگیرند و هر وقت بر مزارم میآیند، ابتدا قرآن بخوانند و بعد ذکر فاتحه، زیرا قرآن کلام خداست و بـه انـسـان قـوت میدهد تا همیشه صابر باشد.
شهید «احمد صفرزایی» در قسمتی از وصیتنامهاش مینویسد: من با سلاح ایمان به جنگ توپ و تانک دشمن رفتم. چون میخواهم مردم بفهمند که من مثل حسین (ع) به شهادت رسیدهام.
شهید محمد ضمیری در قسمتی از وصیتنامهاش مینویسد: ای جوانان عزیز آنقدر به جبهه بروید و بجنگید تا شهید شوید همانطور که پیشوایان ما آنقدر مبارزه کردند تا شهید شدند و این اسلام عزیز به قوت خود باقیمانده است و ای جوانان نکند در خواب غفلت و ذلت بمیرید که حسین (ع) در میدان نبرد شهید شد.
شهید«نورالله غلامیان» در قسمتی از وصیت نامهاش مینویسد: از خواهران مسلمان و انقلابیم میخواهم سنگر حجاب خویش را حفظ کنند و دشمنانی را کـه میخواهند از این طریق ضربه بزنند مأیوس کنند.
شهید «غلامعلی فتحی» در قسمتی از وصیتنامهاش مینویسد: برادر عزیزم از من نصیحت که تا زنده هستی زیر بار ظلم و زور نروی، گر چه به قیمت جانت تمام شود. کاش بزرگ میبودی و میدیدی که برادرت در مدت عمرش زیر بار ظلم و زور نرفت و میدیدی که چگونه در جبهه حق علیه باطل با بعثیون عراق و متجاوزین جنگید تا شهید شد و با نثار خونش سدی در جلوی متجاوزین عراق بنا نمود.
شهید «محمودرضا نیکبخت» در قسمتی از وصیتنامهاش مینویسد: چند کلمه به همکلاسان و همرزمانم در سنگر مدرسه مشغول درسخواندن بودیم عزیزان همسنگرم به شما میگویم اگر همرزم و همسنگری از میان شما میرود بر شما است که اسلحه و قلمش را بردارید و همانگونه که این عزیز همسنگرمان با اسلحه در جبهه و با قلم در سنگر مدرسه مشغول پیکار بود شما هم چنین باشید.
شهید «احمدرضا نیکبخت» در قسمتی از وصیتنامهاش مینویسد: دوستان گرامی که زمانی با هم بودیم اگر از من ناراحت شدهاید مرا حلال کنید و سعی کنید که تمام اعمالتان الهی باشد.
شهید «علیرضا نومسلمان» در قسمتی از وصیتنامهاش مینویسد: خوشحال هستم که بیشتر زندگیام را در جبهه جنگ بگذرانم واقعاً برای یک رزمنده یکخانه عشق بود؛ چون آدم تمام زندگی را جلوی چشم خود دید.